پالپ فیکشن

۱: "یه آیت الکرسی نذر میکنم که این زنه به اتوبوسِ خط واحد برسه"
مادرم اینو گفت. تو ماشین، کنار دستم نشسته بود داشتیم برمیگشتیم خونه. نگاه کردم کنار خیابون دیدم خط واحد تو ایستگاه وایساده و آماده‌ی رفتنه و یه زنه داره حدود پنجاه متر عقبتر میدوئه که به اتوبوس برسه... ما که رد شدیم رفتیم. آیا اون زن رسید؟!

۲: دستِ آخر یه پست خالی میزارم تو وبلاگ عنوانش و مثلا میذارم بغض. شما هر چی خواستین بخونین. شما آزادین. اصن شما آقایین.

۳: بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد
و هیچی دیگه ازش نموند.

۴: حسین آقا بعد سی سال کار تو انبارِ یه شرکت بازنشست شد. همه‌ی ما یه روز بازنشست میشیم.
۵: یه موزیکی تو پس زمینه‌ی ذهن هر آدمی هی میخونه یه وقتایی انگاری سمفونی چهارم بتهوونه.